طبیعی است که نمی توان در مقاله ای خُرد، به همه ی ویژگی ها و همه ژرفا و ابعاد چنین نمایش فاخری دست یافت؛ پس در اینجا می کوشم تنها برخی از موارد را با صدای بلند برای خودم و شما مرور کنم.

تاریخ انتشار:۱۳۹۸/۰۲/۰۴ - ۱۳:۵۴ کد خبر : 40061

راه مردم؛قتل مهم ترین عامل شکل دهنده ی موقعیت اصلی در این نمایش است و بدون درک آن، بنیان نمایش از هم می گسلد. قتل هایی که در زمان گذشته و مکانی دور اتفاق افتاده و نسبتی با اکنون تماشاگر ندارد اما بیش از هر چیز به انعکاس «قتل»ها می پردازد و به اکنونِ تماشاگران پیوسته است. نمایشی که بیش از هر چیز به زمان گذشته وابسته است و در «روایت» تجلی می یابد. اگر تاثیر جنایت را به دیده ی موقعیتی اجتماعی و فراگیر بنگریم، آن گاه می توانیم تأثیرات گسترده ی آن را در نمایش «غلامرضا لبخندی» نیز ببینیم.

«کهبد تاراج» با انتخاب زمانی غیر طبیعی (فرازمان) و مکانی ناآشنا برای روایت ش، نسبت های ذهنی مخاطب با اثر را تبیین می کند. او با این انتخاب راه را به پیش آگاهی و پیش بینی ما می بندد و فضایی مبهم و رعبانگیز برای مان می سازد که درک کامل اش تا پایان نمایش به تأخیر می افتد. جالب است که او برای چنین هدفی به پنهان کاری نمی پردازد و همه ی نشانه ها را از آغاز در اختیارمان می گذارد و رمزگشایی از این نشانه ها و کشف و آشنایی را به مخاطب می سپارد. ما کمابیش از همان آغازین، صدای «غلامرضا لبخندی» با لحجه ی مشهدی را می شنویم و حتا در همان صحنه های آغازین، آشکار از زبان
«توران نظری» بارها نوع سوار شدن، آشنایی با «خفاش شب» و مرگ را می شنویم. ولی «کهبد تاراج»  چنان از روایت ش آشنایی زدایی می کند و واکنش هایی چنان متفاوت برای شخصیت هایش طراحی می کند که نمی توانیم حدس بزنیم واقعن قتل ها توسط «غلامرضا خشرو ـ خفاش شب» رخ داده است.

از سوی دیگر هماهنگی مناسبی میان بازیگران و فضای روایت گذشته که پر از لحظه های ناب است پدید آمده است. می بینیم که قتل فضای اصلی روایت را بنا کرده و در هر لحظه، سبب تغییر موقعیت ها و پیش برد روایت می شود و حضورش همانند « زمین و شاید زمان » با رختی سفید، نامحسوس است.

اتفاقات مهم ناپیدای زندگی «غلامرضا خشرو ـ خفاش شب» آرام آرام همه جا را می گیرد و هراسی بر چهره ها می نشاند. آن چه در این موقعیت دیده
می شود. ترس مخاطب از رویارویی با نوع قتل است. به سخن دیگر در این نمایش، نسبت شخصیت ها با زندگی بسیار مهم تر از مرگ به چشم می آید. برای نمونه به باد می آورم گسیختگی زندگی زناشویی را که به از دست رفتن جان «اعظم ثابت‌نژاد و دخترش منیره قهوه‌چی» می انجامد. این یکی از
ویژه گی هایی است که نمایش «کهبد تاراج» را در میان دیگر نمایش ها جلوه ی تازه ای می بخشد.

گویی شخصیت های نمایش با مخاطب نسبت های آشنا و ملموسی دارند، با اسامی شناخته شده ای نامیده می شوند که به آشنایی زدایی و زمان روی داد کمک می کند. تنها درپایان نمایش است که می توانیم نسبت های میان متن و واقعه ای جنایی قتل های زنجیره ای «خفاش شب» را در ذهن مان دریابیم. نکته مهم در این نمایش، عبور نویسنده از هاله ی است که جراید و رسانه ها برای کشته گان آن واقعه ترسیم کرده اند و ما را از نزدیک شدن و شناخت شان بازداشته اند. این حرکت سبب شکل گیری شخصیت هایی قابلِ درک برای تماشاگر شده است. یک قاتل همان قدر انسان است که یک دزد و یا یک سیاستمدار… مهمترین تأثیر مرگ بر فضای نمایش را می توان در رابطه ی  اشخاص بازی دید؛ هیچ یک از شخصیت ها به چیزی اعتماد ندارند و موج ترس بر همه ی بخش سایه انداخته. نمایش با روایت های چند بعدی، امکان هرگونه قضاوت را از تماشگر می گیرد و می کوشد ورای هر داوری مخاطب را با شخصیت ها و فضایش همراه کند. گفت و گوهای ساده و نمایشی و بهره گیری از واژگان روزمره، نقش مهمی در این ارتباط بر دوش دارند. گفت و گو در این نمایش بیش از هر چیز در پی ایجاد فضا و رابطه است. برای نمونه در این اثر بی آنکه دریابیم بارها واژه های مردن و مرگ تکرار می شوند تا ما را به آرامی در فضای نمایش وارد کنند و به درک رخ داد یاری رسانند. بسیاری از کنش های اثر – چه در روایت «غلامرضا لبخندی» و چه در گفت و گوهای دیگر اشخاص بازی – نیز تنها از راه زبان ساده و دقیق نمایش منتقل می شود. این زبان چنان با نشانه ها و ارجاعاتی درست همراه شده که متن را از یک ساختار روایی آشنا به ساختاری کنش مند و نمایشی رسانده است.

«کهبد تاراج» در نمایش «غلامرضا لبخندی» بر خلاف دیگر آثار نمایشی، فکری یگانه، یک سویه و کلی را دنبال نمی کند. هر یک از لحظات نمایش دارای مفاهیم کوچک و ادراک پذیری هستند که میتوان در یافت های نسبی بسیار متفاوتی از آن کرد و لحظات بعدی، درستی یا نادرستی آن ها را دریافت. پازل فضای ماشین پیکان سفید در صحنه از هم گرایی و واگرایی همین لحظات کامل می شود.

کمابیش اتفاقات مهم در بیرون نمایش در قلب مخاطب – بخش ناپیدای صحنه – رخ می دهد و ما شاهد تأثیرات آن اتفاقات در جهان پیدای اثر هستیم. مستند فراگیر این اثر، سبب نزدیک شدن بیش از پیش ما به واقعیت می شود. به سخن دیگر، گسترده گی مستند اثر به ما کمک می کند تا با بهره گیری از تخیل، هر یک متناسب با درک مان به اصل اتفاق نزدیک شویم.

در آخر هم باید به بازی های خوب و درخشان «بهروز پناهنده»، «الهام شعبانی»، « تینو صالحی»، « حمید ملا حسینی»، « غزاله جزایری» و « رضا بهرامی» اشاره کنم. که حقیقتا هر یک ستونی زیر سقف این نمایش هستند.

به راستی «کهبد تاراج» در این سال ها راه دشواری را زانو زانو و با آرنج از تالارمحراب تا ایرانشهر پیموده است و این یک امتیاز بالقوه محسوب می شود. نه یک نقطه بیش و نه یک نقطه کم. همین در تمام طول زندگی هنری اش بر ابهت ش می افزاید.

هومن بنائی / اسفند ماه ۹۸

مطالب مرتبط

نظر شما

دسترسی سریع به آرشیو روزنامه

  • دسترسی سریع

  • پربازدید ترین ها

    آخرین اخبار